در گالری تصاویر مشاهده کنیم بخشهای جدید سایت: شما و نیرو |
نوشتارهای کوتاهواقعیتهیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر میدهد خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده، بدان توانایی آن را در تو دیده است! باران رحمت خدا همیشه می بارد…. تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم! من باور دارم ...
من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... که زمينهها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بودهاند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم. من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم ... حکایتی از خیامروزی کسی به خیام، که دوران کهنسالی را پشت سر میگذاشت! گفت: «شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من، چه زمانی درگذشت؟» خیام پرسید: «این پرسش برای چیست؟» آن جوان گفت: «من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آوردهام و میخواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم» خیام خندید و گفت: «آدم بدبختی هستی! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری، تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی؟!» بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد. کاویدن در غمها ما را به خوشبختی نمیرساند زود قضاوت نکنیدمرد مسنی به همراه پسر25ساله اش در قطارنشسته بود.درحالیکه مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطارشروع به حرکت کرد،به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره نشسته بود پر از شور وهیجان شد،دستش را ازپنجره بیرون برد ودرحالیکه هوای درحال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: «پدر نگاه کن،درختها حرکت میکنند!» مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد، کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه5 ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند، ناگهان پسردوباره فریاد زد: «پدرنگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند»! زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند باران شروع شد، چند قطره روی دست مرد جوان چکید، او با لذت آنرا لمس کرد وچشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:«پدر نگاه کن! باران می بارد، آب روی من چکید» زوج جوان دیگر طاق نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند:«چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟» مرد مسن گفت: «ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.........» امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند. تفاوت در دیدگاهروزی یك مرد ثروتمند، پسر بچه ی كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آنجا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند. آن دو یك شبانه روز در خانه محقر یك روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!» پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه كردی؟» پسر پاسخ داد: «بله پدر!» و پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟» پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یك فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند كه نهایت ندارد. ما در خانه مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!» با دیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسربچه اضافه كرد: «متشكرم پدر، تو به من نشان دادی كه ما چقدر فقیر هستیم اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید. اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه. هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن. هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته نباش. سوختگیدر داستان زیر زنی تعریف میکند در حین آشپزی دستش میسوزد و از سوزش سوختگی فریاد میزند یک دوست ویتنامی سر میرسد و به او میگوید دستت را بمدت ده دقیقه در آرد فرو ببر و او همینکار را انجام میدهد و در کمال تعجب مشاهده میکند دستهایش حتی یک تاول هم نزده است. و آن ویتنامی تعریف میکند: پسری در اتش سوزی گرفتار میشود مردم برای نجاتش کیسه های ارد روی او میریزند بعد از خاموش کردن آتش ، می بینند ان پسر حتی تاول هم نزده است. و در پایان داستان توصیه میکندهمیشه یک کیسه ارد سفید در منزل داشته باشید و در یخچال نگهداری کنید. حتی برای زبان سوخته در اثر غذای داغ هم مفید است، که زبان را ده دقیقه در آرد فرو کنید سفارش میکند هنگام سوختگی اول دست خود را زیر شیر آب سرد نگیرید بلکه بمدت ده دقیقه در آرد سرد فرو ببرید و یک معجزه را تجربه کنید. برگ یا سنگ بودن: انتخاب با خود شماست ...مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ... مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟! مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم ! مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش... مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ... دوستان من دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ.... ای هیچ بیخود بر هیچ مپیچسه پندروزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد : اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست... مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.! بعضی آدمها...بعضی آدمها با خیلی آدمها فرق دارند. بعضی آدمها بعد از سالها سپری شدن ایام و رنج دوران و دیدن روزهای شادان، به سراچه ی دل میروند و همنشین دل میشوند. بعضی آدمها بخشی از وجودت می شوند و تجلی كردار و گفتار تو را میتوان در آنها دید. بعضی آدمها را ممكن است مدتها نبینی، اما با هر بار دیدار،طراوت و شادابی و خرمی احساس میكنی و هر دو سرخوش و سرمست هستید از این دیدار. بعضی آدمها را كه ملاقات می كنی، شاید گفتارتان به ظاهر عادی و معمولی و روزمره به نظر آید بعضی آدمها زبان دل میدانند، و حرف دل نیاز چندانی به گفتن ندارد. بعضی آدمها با تو ندار هستند و دارایی و نداری تو برایشان مهم نیست، بلكه خودت برایشان مهم هستی. ممكن است با هم در گوشهای از خیابان بنشینید تا لقمه ی گیر كرده در گلویتان پایین برود و بگویید و بخندید. بعضی آدمها را ممكن است در مسیری پیاده با هم باشید و همه ی راه با هم غرق صحبت بودهاید و تند تند گام برداشتهاید. بعضی آدمها ممكن است هنگامی كه تو در بیمارستان باشی و تنها و رو به دیوار، چهار -پنج صبح زنگ بزنند كه جلوی درب بیمارستان آمدهاند تا با هم بروید و كله پاچه بخورید، بعضی آدمها ممكن است دلشان گرفته باشد و نیاز به صحبت و مشورت داشته باشند لذت و شیرینی بعضی آدم ها در این است كه با آنان بازی نمیكنی، بلكه زندگی میكنی، با بعضی آدمها خود خودت میشوی، بی ریا و بی تكلف، و بعضی آدمها از بزرگترین نعمتها هستند.
بعضی آدمها دوست تو هستند و تو دوستشان داری، از صمیم قلب، و در اوج دوستی و بی هیچ كدورتی و بی هیچ مقدمهای در میانتان، یكباره از دستشان میدهی. فراق چنین انسانهایی سخت است و طاقت فرسا، چه! آنهم یكباره و غیر منتظره! فراق این آدمها از دست دادن بخش پویای زندگی است و فراق دوست، ثلمهای است كه جز خدا كسی نمیتواند آنرا پر كند، تلطیفاش كند، دلت را مرهم شود و با دست مهربانش تو را نوازش كند. برای بعضی آدمها كه مینویسی، دستت میلرزد و از درون خالی میشوی، گلویت میگیرد و چشمان ترت نمیگذارد كه نوشتههایت را روشن و آشكار ببینی. بعضی ادم ها ادم هستند ! دوست من تو از کدام این ادم ها هستی ! حقیقتبه نظر من آدمها دو دسته هستن : یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ... یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ... یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ... یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ... یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ... یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ... یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ... یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ... یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ... یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ... یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ... یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ... یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ... یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ... یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ... یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ... کلا معیار همه چیز، من هستم و نه حقیقت |