در گالری تصاویر مشاهده کنیم



بخشهای جدید سایت:

شما و نیرو
در این بخش میتوانید تجربیات خود را از ورزش نیرو با دوستان خود به اشتراک بگذارید


گفتگو با استاد
مستقیما سوالات خود را از استاد بپرسید و پاسخ را دریافت کنید



شما و نیرو

صفحه: ۱   

سعید هاتف(قهوه ای) - ارسال شده در ۲۷ آذر ماه ۱۳۹۰


به نام خداوند خالق نفس
سلام به همه خانواده بزرگ نیرو. سومین علاقه :
من تک فرزند هستم و همه بچه های نیرو مثل خواهر و برادر تنی دوست دارم . این رو از عمق قلبم به صورت نوشته در آوردم دوست داشتن واقعی . از کمربند سفید تا استاد همه برای من به طور ویژه و خاص عزیز هستید . این عشق و علاقه در همه جا نمیشه پیدا کرد .
کلی گشتم و شما رو با هیچ چیزه دیگه تغییر نمیدم فکر هم نمیکنم کسی جای شما رو در قلب من بگیره . من هر کاری بتونم و از دستم بر بیاد برای همتون انجام میدم و انجام خواهم داد .
با خنده همه میخندم و با ناراحتی ناراحت میشم و ....
هیچ وقت به خودم اجازه ندادم دل کسی رو بشکنم و ناراحتش کنم. این عشق و علاقه رو اول خدا و دوم استاد و سوم تمام مربی ها و چهارم تمام هنر جو ها در تمام رده کمر بندی خود شما هستید که به قلب من انتقال دادین .
جوری من تمرین میکنم که این شاید آخرین جلسه تمرین من هست در نیرو و از نفسم به خوبی استفاده میکنم که فردا شاید ... من نباشم در بین شما. از همتون نهایت تشکر و آرزوی بهترین ها رو از خداوند دارم.
ادامه دارد ....


سعید هاتف(قهوه ای) - ارسال شده در ۱۲ آبان ماه ۱۳۹۰


به نام خداوند خالق نفس
سلام. من سعید هاتف شاگرد آقای آژیکا محسنی دان V و آقای حجت حجتی دان III هستم و استاد اعظم که خیلی خیلی چیزها به من ِیادم میدهد دستانشان را می بوسم . ادامه دومین چیز:
دومین چیزی که این رشته به من یاد آوری کرد نفس بود که چطور ازش به بهترین شکل ازش استفاده کنم .
من آسم دارم آسم من هم از نوع شدید هستش . جوری بودش که در سن پایین بودم اکسیژن به مغزم نمیرسید و با کپسول اکسیژن و کلی آمپول به زندگی برمیگشتم .
اگه بدونید اون زمان که فهمیدم به راحتی دیگه میتونم بدون کپسول اکسیژن زندگی کنم چه قدر خوشحال شدم !
به جرأت میتونم بگم من و امثال من هستیم که قدر نفس رو میدونیم ! با خودم میگم این ها که طرف مواد مخدر و دود میرن انسان نیستن ؟
اینها که این نفس پاک رو نمیدونم برای چی آلوده میکنن انسان نیستن ؟
اگه بدونید چه لذتی داره انسان خودش بتونه نفس واقعی بکشه بدون کمک هیچ چیزی .
به قول استاد خودم آژیکا محسنی دان V که میگه: ما با نفسمون مست میشیم و کیف میکنیم . آهای کسایی که نفس خداوندی رو آلوده میکنید به هر شکل . نمیدونید دارید با این کارهای پوچ خودتون رو نابود میکنید .
ادامه دارد ....


کامیار وثوقی(زرد) - ارسال شده در ۱۰ آبان ماه ۱۳۹۰


به نام خدا
بزرگ ترین تاثیری که این ورزش بر من گذاشته این است که باعث شداعتماد به نفس من به حد فوق العاده ای افزایش یابد
باعث شد تا توانایی های خودم را باور کنم
دیگر آن آدم ضعیف حقیر توسری خور نیستم ! شخصیت خودم را به دست آوردم و حالا حس ارزش می کنم و به حقارت دنیا پی بردم !
          با تشکر
          کامیار وثوقی


سعید هاتف(قهوه ای) - ارسال شده در ۸ آبان ماه ۱۳۹۰


به نام خداوند خالق نفس
سلام. من سعید هاتف شاگرد آقای آژیکا محسنی دان V و آقای حجت حجتی دان III هستم. دستانشان را می بوسم .
اولین تأثیر این ورزش در من این بود : که با ورزش آشتی کردم .
شاید تعجب کنید و بگید با وزش آشتی کردی ؟
جواب: من آسم دارم و این مریضی من جوری بود که در تمام دوران تحصیل از ورزش فراری و تمام سال ها رو با معافیت ورزشی پشت سر گذاشتم .
تا این ورزش رو به طور اتفاقی پیدا کردم. تا اون موقع هم طرف هیچ ورزشی نرفته بودم.
11 مرداد 87 وقتی من 18 سال سن داشتم به طور کاملأ اتفاقی این ورزش رو پیدا کردم.
اول با ترس از گوشه در کلاس داخل را نگاه کردم. هنر جو ها تمرین میکردن .
با خودم گفتم : عجب ورزش ترسناکی هست . ترسیدم . گفتم این ورزش به درد من نمیخوره و ....
در یک لحظه حس عجیبی منو نگه داشت . صبر کردم تا بچه ها از کلاس بیان بیرون .
نکته ای بود در کلاس که منو جلب خودش کرد کمربند سبز.
چون من عاشق رنگ سبزم .
دیدم آقا محسنی با سلام و ... به استقبال من آمد . صحبت های استاد محسنی این بود که رشته ورزشی ما برای آسم خوبه و از فواید
این رشته گفت برام .حرف هاش برام همیشه دل گرمی میده هنوز که هنوزه .
یک دفعه یک دل نه صد دل عاشق این رشته شدم .
تمرین پشت تمیرن تو کمر بند سفید منو استاد محسنی تمرین های سخت با من انجام میدادم دو نفری و من هم از زیر تمرین هی در میرفتم .
دیدم راهی نیست روز به روز داره سخت تر میشه با خودم گفتم بهتره این ورزش رو بزارم کنار و فرار کنم . تمرین ها جوری بود که با خودم میگفتم این جلسه آخره منه دیگه از فردا پامو تو کلاس نمیزارم . باز چیزی تو این کلاس بود که منو اسیر خودش کرده بود و هی منو می کشید تو کلاس .
گفتم:یا میمیرم یا زنده میمونم کجا برم اومدم بدنم سفت شه و دوتا حرکتیاد بگیرم فردا اومدم گیر افتادم چی .
درونم ساکت کردم .
جرأت یک جلسه غیبت هم نداشتم و تا به امروز یک غیبت هم ندارم.
به خاطر کمربند سبز تمرین میکردم و به اون هم رسیدم.
آرزوی من در اون اوایل این بود اول کمر بند سبز و بعد مشکی .
به جایی رسیدم که کمربند برام اهمیت نداشت چیزه دیگه ای بود که برام مهم بود و هستش .
تو خواب هم نمیدیم که به کمربند قهوه ای برسم تلاش کردم.
ادامه دارد ....


alireza malakouti(مشکی) - ارسال شده در ۶ آبان ماه ۱۳۹۰


در این رشته بالا پایین زیاد داره ساختن فکر روح جسم کنترل فکر و رسیدن به همه این ها دشواره ولی عمل کردن به آن و حفظ کردن سخت تر است من به شخصه برای زدوخرد به این رشته آمدم ولی اتفاق های دیگری افتاد که خیلی بهتر از آن چیزی بود که می خواستم